شاید دیگه نیام....
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم دی 1389ساعت 9:12 بعد از ظهر  توسط خودم
|
سفر به تبریز و جلفا .... خوش گدشت
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم دی 1389ساعت 9:2 بعد از ظهر  توسط خودم
|
این چه وضع زندگیه..... هیچی سر جاش نیست.... همش باید سگ دو بزنی که چی آخرش یه زندگی داغون.... خسته شدم چقدر خوبه میای این جا می نویسی هیچ کی نمی تونه مسخره کنه بهت بخنده.... دلم توش آشوبه... پول ندارم گردش و تفریح ندارم... کار ندارم و پیدا نمیشه... دوست پسرم که ندارم


میترسم برم بیرون نه که خرجم زیاد شه روم نمیشه به مامانم بگم پول بده...
گیر کردم که فوق بخونم یا نه چه رشته ای.... اصلا بخونم یا نه!!! خدایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا یه کاری کن !!! خواهش می کنم!!!
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم آذر 1389ساعت 8:34 بعد از ظهر  توسط خودم
|
خیلی تنهام خیلی..........
اصلا آمادگی ازدواج ندارم ولی خیلی احساس تنهایی میکنم به خصوص که همه دارن ازدواج میکنن و ازشون دور میشم.... شاید اگه الکی یکی رو داشتم این احساس تنهایی نبود....
ولی این تنهایی داره اذیتم میکنه... هر روز یاد.... میوفتم و میگم اگه بود الان وضعم این نبود.... ولی دیگه نیست امیدی هم به برگشتنش نیست ۲۸ بهمن عروسی میکنه
+ نوشته شده در شنبه سیزدهم آذر 1389ساعت 9:38 بعد از ظهر  توسط خودم
|
حالم و حوصله ندارم....تو ی اوجم ولی یه دفعه یه طوفان میاد و از اوج ..... چرا ها شو نمی فهمم....درک نمی کنم... این همه درد و این همه نشدن ها رو ... بی پولی هم شده بلای جونم... خسته شدم از بس شندیم بازار خرابه .. چک داریم... کارم که پیدا نمی کنم... خدایا ازت خواهش کردم .... ندادی ... بهت التماس کردم... ندادی... به پات افتادم ... ندادی... چه کار کنم نذار نا امید بشم... نذار داغون بشم ...نذار دور بشم از این دوری میترسم من جز تو کسی رو ندارم.....
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم آبان 1389ساعت 1:3 بعد از ظهر  توسط خودم
|